|
بازمانده ی یک نسل نیمه سوخته اگرتمام ابرهای آسمان ببارند،گل های قالی نخواهندشکفت این است قانون زیر پا ماندن...
|
نمیدونم چی باید بنویسم نزدیک یک ساعته که مدام مینویسمو پاک میکنم ... خیلی دلم میخاس اینجا یک ساله بشه خیلی دلم میخاس تولدمو اینجا جشن بگیرم،اینقد که مدت ها پیش پست تولدمو نوشتم خیلی دلم میخاس اینجا رو دوس داشته باشم خیلی دلم میخاس اینجا و پستاش حداقل یه لبخند کوچیک رو لبای شماها بیاره خیلی دلم میخاس اینجا ... من خیلی چیزا دلم میخاس اما خب قرار نیس آدما همیشه به چیزایی که دوس دارن برسن مث همه آدما منم قرار نیس به همه خاسته هام برسم ... خیلی وخته به تخته کردن در این جا فک کردم ،انکارنمیکنم وختی معتاد اینجا میشی ،سخته دل کندن..سخته ننوشتن ... شاید خیلی سختر از چیزی که فکرشو بکنی نمیگم توو چن روز گذشته دلم نخاسته پست بنویسم ،نمیگم بارها و بارها کشیده نشدم اما با همه این ها وختی دستامو گذاشتم رو کیبورد دیگه نتونستم ،نتونستم کلمات و واژه هارو کنار هم بچینم ،نتونستم جمله بسازم ... دیگه اینجا جای من نیست ، دلیل زیاد دارم واسه رفتن و نبودن ... شایدم بعدها دلیل پیدا کردم برای یک شروو دوباره ؛شاید ... میدونم بم میگید همین تو بودی که وختی بهنام ،تیراژه و خیلیای دیگه وبلاگشونو بستن باهاشون دعوا کردی ... حرف زدی ...خاستی برگردن ... آره قبول دارم همه حرفاتونو ...میدونم ،اما من یه فرق با اونا دارم "دلیل" ...من دلیل برای بودن ندارم،برای نوشتن کسایی که ازشون خاستم که برگردن دلیل دارن برای نوشتن ... خیلی ها خالی میشن با نوشتن اما من خالی نمیشم ، با نوشتن و به زبون آوردن همه چیز بدتر و بدتر میشه ... داغون میشم ... شاید بعدها منو با نیمه دیگرم پیدا کردید ...نیمه ای که تمامن متضاد منه ... اون نیمه همیشه از من بهتر بوود ،برتر بود ... خیلی وخته ج.ر ننوشتم ،اینم آخرین ج.ر: اگرتمام ابرهای آسمان ببارند،گل های قالی نخواهندشکفت این است قانون زیر پا ماندن... از اینکه وبلاگمو حذف کنم بیزارم،اینجا با همه خاطرات خوب و بدش باقی میمونه تا هیچوخت یادم نره چه روزهایی و پشت سرگذاشتمو چه خاطراتی داشتم ... خوشحالم که دیگه اینجا بوی موندگی نمیده ... بدرود من برای بودن دلیل میخام ،برای همه چیز دلیل میخام .من بدون دلیل یعنی من بدون من ... [ یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390 ] [ 6:42 PM ] [ کیانا ]
[ نظرات (37) ]
بیست روزی هست که دستامو روی کیبورد نذاشتم تا اینجا بنویسم ،اینجا خونهی مجازی من ِ اما مث همیشه ،مث خونهی واقعیم هیچ تعلق خاطری بهش نداشتم وندارم . همیشه فک میکردم اینجا فرق داره ،اینجارو دوس دارم،بهش تعلق دارم؛ اما نه ! اشتباه میکردم...اینجام مال من نیس ،اینجام پابندم نمیکنه ،هیچ جا پابندم نمیکنه ... فکر ساختن اینجا از یه شب شروو شد. شبی حتا خودمم نمیدونم چه اتفاقی افتاد ،چی شد که اینجا با این اسم ساخته شد ...یادم نیس!میدونم قابل باور نیس اما بخاطر ندارم اون شبو ...اون روز صب تنها چیزی که از افکار عجیب وغریب شب گذشته ش و بیدار خابیم به یادم مونده بود همین اسم بود " بازمانده یک نسل نیمه سوخته " اینجارو ساختم به امید اینکه خالی شم ، به امید اینکه همه ناگفتههامو بگم ولی نشد که بشه !!! من از آشنا شدن با دیگران و پیدا کردن دوستای جدید اینقد سرمست بودم که نفهمیدم ،شایدم یادم رف که من هیچوخ نمیتونم ناگفته هامو پیش روی کسانی بگم که منو میشناسن ،که باهاشون هم کلامم،که میبینمشون ... نمیدونم!شایدم فک کردم اینجا فرق داره ،اما نداش .اینجا با وجود مجازی بودنش فرق نداش با دنیای واقعی من . خاستم اینجا خودم باشم ،خاستم حرف بزنم ،خاستم سکوت لعنتی و که داره خفه م میکنه بشکنم ... ولی نتونستم من از بازخاست شدن بیزارم،من از اینکه کسی نوشتهها و حرفامو به روم بیاره بیزارم ،من از اینکه کسایی که هرروز و هر روز باهاشون تعامل دارم ناگفتههامو بدونن و زیرذره بینشون قرار بگیرم بیزارم،من از مسیجا ،تلفنا،کامنتا و پیامهای سوالی بیزارم،من از اینکه ازم بپرسن "خوبی؟" بیزارم،من از اینکه تو بدترین حالم مجبورم بخندم و بگم خوبم بیزارم ،من از همه نگاهای پرسشی بیزارم،حتا از نوشتن این پستم بیزارم ... من از آدمایی که غماشونو داد میزنن متنفرم ،از آدمایی که فک میکنن چون یه دلقک تمام عیارم پس این حرفا و نوشته هام یا حتا سکوتم از روی لودگی و جلب نظره متنفرم،از آدمایی که میخان هرطور شده بهم بقبولونن که میتونن درکم کنن اما حتا یه کلمه یا حتا یه جملهی ساده از حرفامو،احساستو نمیفهمن متنفرم ... میدونم،خوب میدونم که نفرت کلمه سنگینیه ؛ اما من متنفرم ... اینهارو گفتم تا نپرسید چرا ؟ تا نپرسید کیانا چش شده؟تا نپرسید تو دیگه چرا؟ تا نپرسید باز زد به سرت دختر؟ تا نپرسید خوبی؟ تا نپرسید دوباره کی مینویسی؟ این هارو گفتم تا باز از تعجب شاخ درنیارید ،تا با خودتون نگید این دختر آخرش یه چیزیش میشه ... اینهارو گفتم تا سکوت بیست روزمو شکسته باشم ،تا بگم اینجا رو دوس ندارم ، تا بگم تو همهی این بیست روز هربار پا به این دنیا گذاشتم احساس کردم دارم خفه میشم،بغض کردم، حرفام رو دلم سنگینی کرد اما نشد ،نتونستم که بنویسم ... هربار که پستاتونو خوندم و خاستم کامنت بذارم ،یه حسی مانع شد ... اینهارو گفتم که بگم بیمعرفت نبودم ،خوندمتون اما نتونستم کامنت بذارم ،چون از کامنت تلخ و زهرماری متنفرم اینهارو گفتم که بگم ممنونم از مهربونی و محبت همتون ...ممنونم بابت همه لطفی که بهم دارین ...ممنونم بابت همه مسیجا و صداها و پیامای قشنگتون ...ممنونم که به یادمین ...ممنونم که به فکرمین..ممنونم که واسم ارزش قائلین ... ممنونم به خاطر همه چیز ،به خاطر تمام حسهای قشنگی که ازتون یاد گرفتم،تمام دانسته هایی که از وجود شما دارم ...ممنونم ولی فعلن اینجا بودن و اینجا نوشتن ارضام نمیکنه،انکار نمیکنم که توو همین بیست روز ِ جندین پست توی ذهنم نوشتم ،بارها وسوسه شدم اینجا بنویسم اما نتونستم عملیش کنم ،چون هربار که دستامو روی این کیبورد گذاشتم ذهنم خالی شده بود و دستام نمیلغزید روی این کیبورد مدتی به سکوت و آرامش نیاز دارم،به تنهایی... هرچن نمیدونم میتونم این حس جمع گرایی و دوست خاهی خودمو مدتی سرکوب کنم یا نه ! نمیدونم میتونم جلوی وسوسه م برای هم صحبتی با شما رو بگیرم یا نه! نمیدونم میتونم دیگه مسنجر نیام یا نه اما برای اولین قدم مسنجر موبایلمو پاک کردم ... امیدوارم بتونم به چیزی که میخام برسم برمیگردم ،زمانشو نمیدونم یا حتا جاشو ...شاید همینجا و شاید یه جای دیگه با یه اسم دیگه من زمانی برمیگردم که آزادیمو بدست آورده باشم ... پ.تشکر.ن : پونهی عزیزم بابت تمام زحمتی که برای شالگردن کشیدی ممنونم ،این باارزش ترین هدیهای بود که میتونستی بم بدی ... یه دنیا ممنونم عزیزدلم پ.ن1: خیلیا هستن که مدت هاس ننوشتن محمد،علیرضا ،قاصدک،,وانیا،حمیدخان،گندم امیدوارم هر جا هستن سالم و سلامت باشن و دلشون شاد و هرچه زوودتر بنویسن . پ.ن2: ببخشید اگر لحنم تند بود یا جسارتی کردم ...هیچ قصدی نداشتم ...فقط حرفای دلم بود که باید میگفتم ... ممنونم بابت بودن و محبتای بی کرانتون پ.ن3: دلم آروم نیس،مث یه بچچه نق میزنه ،غر میزنه ، اذیتم میکنه ، نمیذاره آروم باشم ،نمیذارم به خودم برسم ، مدام میخاد دنبالش باشم ،کلافه م به خدا میسپارمتون ،مواظب خودتون باشین و برام دعا کنید ... پ.ن4: روز دانشجو مبارک پ.ن5: خاهشن دعوام نکنین ...اما میخام همه ارتباطای مجازیمو قطع کنم ... میخام خود گمشده مو پیدا کنم ... ب.ن : چن ساعت پیش فهمیدم یه کوچولوی دیگه به خونواده اضافه شد ،بر خلاف همه من اصلن خوشحال نیستم ...رغبتیم برای دیدنش ندارم ...حتا دوسشم ندارم ... شاید همه اینا به خاطر حال و هوای این روزام باشه ...نمیدونم اما امیدوارم زندگیش همیشه خوب باشه ... به رسم آوای عزیزم یا حق ! [ چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1390 ] [ 11:50 AM ] [ کیانا ]
[ نظرات (37) ]
گاهی بین این همه آشنا چقد غریبه ای ... مثل غروبای جمعه که با همه ی آشنا بوودنش خیلی غریبه اس ... پ.ن : یکی از دوستانم از این به بعد اینجا مینویسه ،مطمئنم از قلم آشناش لذت میبرین. ب.ن : چقد دلم میخاد اینروزا باعث ودلیل شادی کسی باشم اما حیف .... اینروزا گوشیم سایلنته سایلنته ،نه مسیجی واسش میاد نه من مسیجی میفرستم ،مگر به اجبار یه گفتگوی ساده ... اینروزا حتا دیگه شارژشم نمیکنم ..چندروزه خالیه خالیه ... [ پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390 ] [ 1:51 PM ] [ کیانا ]
[ نظرات (38) ]
قصد دارم بشینمو پست بنویسم ،کلی پست که به همه زمان ها بخوره،پستایی که هیچوخ کهنه نشن ،بعد همه رو بذارمشون توو چرک نویس و رمز اینجارو به یکی بدم تا هروخ که نبودم ،بجام پست بذاره اینجوری هیچکس متوجه نبود من نمیشه ... اینجوری هیچکس نمیگه رف ، نیس ... اینجوری هیچکس نمیپرسه خوبی یا نه؟؟؟ اینجوری هیچکس حس اون لحظه مو نمیفهمه اینجوری.... اینجوری چقد خووب میشه هااا پ.ن: این پستم اصن نشون دهنده خودشیفتگی و اینکه فک کردم الان چقد مهمم نیست،فقط یه نمیدونم چی بوود ...یه چی که اومد توو ذهنم و نوشتم همین ! ب.ن : این روزا کمتر کسی پیدا میشه که گفته هامو بفهمه ... اما خیالی نیس [ دوشنبه 23 آبان ماه سال 1390 ] [ 6:36 PM ] [ کیانا ]
[ نظرات (15) ]
ق.ن : از وختی یادم میاد همیشه بم یاد دادن اگه چیزی میخام بخرم با عشق بخرم یعنی واقعن دوسش داشته باشم تا بعد از خریدنش پشیمون نشم . منم همیشه همینطوری چیزی خریدم حتا کوچیکترین چیزا مث جوراب .همیشه هرچی خریدم دوس داشتم ،هیچوختم دنبال مد و این حرفا نبودمو نیستم .دلم میخاد اگه چیزی میخرم تک باشه .واسه همین خریدام معمولن پدر همه رو درمیاره .تا چیزی به دلم نشینه نمیخرم . یه چیز دیگه م اینکه خیلی از چیزایی که میخرم پسرونه س ،از تی شرت و شلوار بگیر تا کفش و ... چون معمولن دخترونه ها تادلت بخاد گل و بلبل داره که من اصن خوشم نمیاد .همیشه ساده خریدم و ساده پوشیدم و اغلب لباسای پسرونه ساده س همونطوری که من واقعن دوس دارم این یه توضیح مختصر بوود تا برسم به اصل ماجرا... از اونجایی که اول آذر عروسی مرجان(دخترعمه عزیزمه) بنده مجبور به خرید لباس برای عروسیم و از اونجا که بنده طی چن ماه اخیر یعنی همین یه سال گذشته نزدیک10 کیلووووو وزن کم کردم(بله چشاتون درس دید10 کیلووو،خب حالا حسادت نکنین بهتون میگم چطوری لاغر شین خلاصه با این تفاسیر دیروز بنده به همراه مادر گرام عزممونو جزم کردیم که راهی شیم برا خرید همه اینا .اول رفتیم واسه لباس و 90% لباسای مغازه رو پوشیدمو از یکیش خوشم آمد حالا میرسیم به بحث قیمت چن؟؟؟ فلانقد تومن ناقابل هرچی گشتم لباسی که میخاستمو نمیتونستم پیدا کنم ، برای کاپشنم هرجا رفتم دخترونه نداش همش پالتو بوود منم از پالتو بدم میاد ، بنابراین تصمیم براین شد بریم کاپشن مردونه بگیریم .مجبور شدم برم توو مغازه هایی که کاپشن مردونه داشت( من از اینکار متنفرم) .جاتون خالی هرجا میرفتم میپرسیدن چه سایزی؟ منم با اعتماد بنفس میگفتم سایز من همشون یه نگاهی بم مینداختن و کاپشنو میدادن بم اما از اونجایی که سایز small مردونه م برام کمی بزرگ بوود همش مشکل داشتم... از ساعت 10 صب تا 10 شب گشتم بدون اینکه یه تیکه چیزی بخرم ،تـــــــــــــــا آخرش که دیگه وختی داشتم میرفتم خوونه چشم افتاد به یه کاپشن مردونه که برخلاف همشون هم توو کمر داش هم آستیناش کوتا بوود هم دقیقن همونی بوود که میخاستم یه حالی ازم گرف که نگوووووووووو بعد رفتم بیرون مغازه از پشت ویترین نیگا کردم با ناله گفتم آخه این که اندازم میشه ،بابام گف بذار برم بپرسم دوباره رف اومد گف بیا بپووش ... رفتم توو پسره میگه فک کردم واسه اون کوچولو ِ (منظورش فنچک بوود) میخاین ، منم یه نگاه عاقل اندر سفیه بش کردم ؛ خودش فهمید چرت گفته . خوولاصه رفتم و بسلامتی خریدم حالا چند؟؟؟؟ فلانقد تومن ناقابل خریدم اما بدجووری عذاب وجدان گرفتم واسه پوولش توو ماشین که بوودیم گف برو همون لباسیم که صب دیدی بخر ... نمیدونم چیکار کنم اون دیشب که مغازه بسته بوود نشد بخرم ..حالا موندم ... چکمه م که اصن ولش اینقد زشت و مورد دارن که نمیشه پات کرد ،یا پاشنه 10-20 سانتی دارن یا تخته تختن. من موندم این مردم واسه چی چکمه پاشون میکنن؟؟؟!!! هردو نوعش باعث میشه کمردرد بگیرن و در شرایط بدتر بخورن زمین پ.ن1: از دیشب مامانم کلید کرده این کاپشنه پشتش چاک داره خیلی مردونه س هاااااااااااااااا، منم هی بش میگم حالا مردونه باشه چی مشه؟؟؟!!! خدایشش چه فرقی میکنه؟؟؟!!! پ.ن2: یه پست مفصل باید بذارم برای این بازارای ایران ،آخه این چه لباساییه که توو مغازه هاس؟؟؟!!!این چه کفشاییه؟؟؟!!! این چه قیمتاییه؟؟؟!!! من مدام فک میکنم کی میاد اینارو بخره ؟؟؟ من بم پولم بدن حاضر نیستم از اون لباسا و کفشا بپوشم ،واللا بخدا پ.ن3 : دیگه هیچکس حاضر نیس بام بیاد خرید خو من حالا چیکار کنم؟؟؟ دیشب مامانم میخاس بم فحش بده دیگه اینقد که راه رفته بوودیم پ.ن4:از دیروز دارم خودمو توو آیینه نیگا میکنم، هر چی ورنداز کردم خودمو ندیدم گووشام دراز باشه اما نمیدونم چرا چن روزه همه منو شبیه گوش دراز میبینن ج.ر: یه دوس پسرم نداریم باش بریم خرید همه خرجمونو بندازیم گردنش،خوووشحال شیم!!! [ پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1390 ] [ 2:26 PM ] [ کیانا ]
[ نظرات (27) ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||